درباره من

من کیستم

این عبارت “من کیستم؟” جمله مهمی است. از دیدگاه سوم شخص شاید راحت تر بتوان کسی را توصیف کرد. همیشه دیدگاه اول شخص برایم دیدگاه عجیبی بوده است. از آن عجیب تر توضیح آن است… من سینا هستم، این برای خودم کافی است ولی برای توضیح برای شما، بعید میدانم.

اگر از من بپرسید چه کار میکنی؟ با خودت چند چندی، ویژگی هایت چیست و… احتمالا خیلی چیزی دستگیرتان نمیشود. خیلی چیزی ندارم که برایتان بگویم. فکر میکنم این خوب نیست. کم کم دارم یاد میگیرم خودم را معرفی بکنم. در این صفحه از خودم خواهم نوشت، نمیدانم شاید بعضی از جاهایش بوی تکبر بدهد، بعضی جاهایش تخریب. ولی خواهشی دارم، این احساسات را خیلی جدی نگیرید. متن ها معمولاً خوب احساسات را منتقل نمیکنند.

اسم من سیناست، در مدرسه هم که بودم کسی من را به فامیل صدا نمیزد. نمیدانم چرا، ولی این خوب بود. من اکثرا سینا بودم تا آقای صالحی زاده. شما هم من را به سینا بشناسید.

سینا صالحی زاده
کمتر از ما عکس می‌گیرند، فلذا خودمان باید دست به کار بشویم.

انتسابی

نمیدانم داستان چیست که دارید این صفحه را میخوانید، احتمالا یا در رودربایستی گیر کرده اید، یا کنج‌کاو شده اید؛ در هر صورت فکر می‌کنم خیلی کیس مناسبی برای واکاوی نیستم.

من متولد سال 1381 هستم. یک روز بعد از 22 بهمن، در شب به دنیا آمده ام، گویا برگردان قمری اش عید قربان بوده است.  

کلیفتون میگوید 6 استعدادم متفکر، یادگیرنده، مسئولیت پذیر، اهمیت طلب، ایده آل گرا و ارزشمدار است. نمیدانم چقدر درست میگوید، ولی شهودم هم همین‌ها را تایید میکند.
تصویر متعلق به اجرای نیمه شعبان 98،در مدرسه احسان.

احتمالاً اکتسابی

من زیاد مینویسم و سعی میکنم زیاد بخوانم؛ اگر تنبلی‌ام اجازه بدهد. نوشتن را دوست دارم، روی کاغذ بیشتر. روی کیبوردِ کامپیوتر سرعتم بیشتر است (چیزی حدود 60 کلمه در دقیقه) ولی خودکار را بیشتر می‌پسندم. خطم خوب است، شاید یکی از دلایل دلبستگی‌ام به کاغذ همین خط باشد

من خوشنویسم. از 97 معلی مینویسم، شاگرد استاد ابراهیمی بوده ام. یکبار استاد عجمی را از نزدیک دیده ام. چند وقتی است که شکسته مینویسم، دقیق‌تر بگویم از مهر 1400 است. قلم و مرکب را دوست دارم. نقاشیخط را هم؛ ولی اصول و اجرایش را نمیدانم.

از 93 با فتوشاپ کار میکنم، خواستم سراغ پریمیر و افتر افکت و ایلوستریتور بروم که دیدم گویا اینکاره نیستم. نه اینکه نباشم، حوصله و انگیزه‌اش را نداشتم. گرافیک را دوست دارم، فضا را خوب میشناسم، در رنگ اما خیلی خوب نیستم.

از 95 وردپرس را بالا و پایین میکنم. یک چیزهایی بلد هستم، انواع سایت های مختلف را بالا آورده ام، از شرکتی گرفته تا فروشگاهی و … در حد گلیم از آب بیرون کشیدن وردپرس بلدم.

در کنار استاد عجمی و ابراهیمی بزرگوار، در دفتر استاد عجمی. عکس گمان میکنم برای تابستان 98 است، موهایم بنا بر ضوابط مدرسه اینگونه.

تحصیلی

به گمانم نام مهد کودکی که می‌رفتم انرژی اتمی بود که الان بعید میدانم هنوز دایر باشد. کلاس اول مدرسه ولعصر می‌رفتم، خیلی خاطره ای از کلاس اولم ندارم جز اینکه معلم‌مان سر کلاس سرش را روی میز گذاشت، مدتی گذشت و ما دیدیم واکنش نمی‌دهد. صدایش کردیم و پاسخی نیامد، مستخدم مدرسه آمد و او را تکان داد و معلم پخش زمین شد. غش کرده بود. الحمدلله اتفاق خاصی نیفتاد؛ فقط یک غش ساده بود!

از کلاس دوم تا پنجم مدرسه مصباح میرفتم، دوران جالبی بود. در اوج کله پوکی به سر میبردیم. معلم هایمان خوب بودند. برخی شان را به تازگی در اینستاگرام پیدا کرده‌ام، یادآوری خاطرات دبستان برایم شیرین است.

از راهنمایی تا انتها، مدرسه‌ی احسان میرفتم؛ دوره 25 احسان. راهنمایی را دوست نداشتم، گویا حس مشترک خیلی از نوجوانان است. با تمام وجود عاشق دبیرستان بودم. چه خاطره هایی و… به جز پیش دانشگاهی که اوضاعش فرق داشت، دو سال قبلش یعنی دهم و یازدهم جذاب بود، کرونا در بهمن 98 یعنی سال یازدهم زد به کمر ما و تجربه های جدیدی خلق کرد. ما با مدرسه به یزد رفته بودیم، روز آخر سفرمان کرونا آمد و از بعد از سفر دیگر برای مدتی مدرسه نرفتیم … 

الان دانشجو ام. پزشکی میخوانم در شهید بهشتی. ورودی بهمن 1400. تغییر محیط بعد از 7 سال حقیقتا برایم سخت بوده (و در حین نگارش این متن کماکان هست!). در راهنمایی و علی‌الخصوص دبیرستان اوضاع ارتباطی ام خوب بود. عاملیت داشتم، امیداوارم در محیط جدید هم بتوانم عامل باشم.

درونیات

من درونگرا هستم. ولی خوب صحبت میکنم، خوب اجرا میکنم و… درونگرایم از این جهت که با تنهایی و خلوت مشکلی ندارم، طبعاً جامعه گریز هم نیستم، رفاقت و دوستی و گعده را نیز دوست دارم، ولی هر کدام جای خودش. در باز کردن سرِ صحبت خوب نیستم. اگر با من بگردید و شروع صحبت را باز نکنید احتمالاً تا انتهای وقت گذرانیمان گفتگویی رد و بدل نمی‌شود. این خوب نیست، میدانم. دارم یادش میگیرم ولی سختم است

فکر می‌کنم دوستی با من سخت است. اصولا من به عنوان دوست صمیمی خوب نیستم. کمتر با کسی خیلی صمیمی میشوم، دلایلی دارد که فعلا نمیگویم‌ش. من عاشق گفت و گو، جر و بحث، کل و بل و از این دست رد و بدل هایم. قبلاً تند گفتگو می‌کردم، الان هم گاهی کنترل از دستم خارج میشود، ولی قصدی ندارم. کلیفتون میگوید از خصیصه های تمِ “intellection است. دارم رویش کار میکنم. بعضی از اطرافیانم از ان‌قولت هایم خسته اند، بهشان حق میدهم. جدیداً کمتر وارد جدل میشوم، هر چند که کشش‌م به بحث زیاد است… شاید یکی از دلایلی که مافیا را دوست دارم همین زد و خوردهای لفظی است در عین اینکه کسی ناراحت نمی‌شود چون داری بازی میکنی… البته شاید.

علاقه‌مندی - بندی

بگذارید برویم سراغ علاقه مندی هایم. از کتاب شروع بکنیم. آغاز دوران کتابخوانی ام بر میگردد به کلاس هفتم. با رمان سپید دندان شروع کردم. از آن کتاب جیبی هایی که جلدش مشکی بود؛ یادم نمی‌آید برای کدام نشر بود. تقریبا هر کتابی که در کتابخانه مدرسه مان از آن سری بود را خواندم. دکتر جکیل و آقای هاید، مروارید، آرزوهای بزرگ، بینوایان 1 و 2 و… شروع کتابخوانی من با رمان های کلاسیک کوتاه شده بود. بینوایان را هنوز هم که هنوز است از اعماق دلم دوستش دارم. این شروع رمان خوانی من به جهت کلاس انشا بود، داستان کوتاه کار میکردیم، من همیشه نوشتنم خوب بود. سپید دندان را معملم مان معرفی کرد و من خواندمش. بعد تر بنا بر تکلیف و علاقه از جلال و جمالزاده و.. میخواندم.

من هیچ‌گاه به خواندن کتاب‌های علمی تخیلی و ترسناک تن ندادم، حس خوبی نداشتم لذا امتحان‌ش هم نکردم. اما در همان زمان (کلاس هفتم) با یکی از دوستانم کمیک استریپ مارول ترجمه و ادیت می‌کردیم. آن موقع خوره مارول بودم. کلی کمیک می‌خواندم! یک سایت بود به نام اسپایدی -که هنوز هم هست- کارم این بود که هر روز درونش چرخ بزنم و فکت بخوانم در خصوص دنیای مارول! دوران جالبی بود. صفحه‌ای از ترجمه و ادیت شماره یک کمیک هاکای را همینجا گذاشتم. وقتی این کمیک را برای سایت اسپایدی فرستادیم آنها ردش کردند، و حدود یکماه بعد نسخه خودشان را بیرون دادند… البته که انصافا هم ادیت و هم ترجمه قوی نبود، خیلی سنی هم نداشتیم.

زیرنویس

بگذارید برویم سراغ علاقه مندی هایم. از کتاب شروع بکنیم. آغاز دوران کتابخوانی‌ام بر میگردد به کلاس هفتم. با رمان سپید دندان شروع کردم. از آن کتاب جیبی هایی که جلدش مشکی بود؛ یادم نمی‌آید برای کدام نشر بود. تقریبا هر کتابی که در کتابخانه مدرسه مان از آن سری بود را خواندم. دکتر جکیل و آقای هاید، مروارید، آرزوهای بزرگ، بینوایان 1 و 2 و… شروع کتابخوانی من با رمان های کلاسیک کوتاه شده بود. بینوایان را هنوز هم که هنوز است از اعماق دلم دوستش دارم. این شروع رمان خوانی من به جهت کلاس انشا بود، داستان کوتاه کار میکردیم، من همیشه نوشتنم خوب بود. سپید دندان را معملم مان معرفی کرد و من خواندمش. بعد تر بنا بر تکلیف و علاقه از جلال و جمالزاده و.. میخواندم.

من هیچ‌گاه به خواندن کتاب‌های علمی تخیلی و ترسناک تن ندادم، حس خوبی نداشتم لذا امتحان‌ش هم نکردم. اما در همان زمان (کلاس هفتم) با یکی از دوستانم کمیک استریپ مارول ترجمه و ادیت می‌کردیم. آن موقع خوره مارول بودم. کلی کمیک می‌خواندم! یک سایت بود به نام اسپایدی -که هنوز هم هست- کارم این بود که هر روز درونش چرخ بزنم و فکت بخوانم در خصوص دنیای مارول! دوران جالبی بود. صفحه‌ای از ترجمه و ادیت شماره یک کمیک هاکای را همینجا گذاشتم. وقتی این کمیک را برای سایت اسپایدی فرستادیم آنها ردش کردند، و حدود یکماه بعد نسخه خودشان را بیرون دادند… البته که انصافا هم ادیت و هم ترجمه قوی نبود، خیلی سنی هم نداشتیم.